چرا باید کتاب «کیمیاگر» را بخوانید؟

1398/02/22



چون شما ۳۰ ساله می‌شوید، فکر می‌کنید زمان دوست شماست، تصمیمات اشتباه می‌گیرید، انتخاب‌های مرددی دارید، به خاطر ترس از تنها ماندن نظرات دیگران را به عنوان حقیقت زندگی می‌پذیرید. می‌خواهید زندگی ساده و آسانی داشته باشید اما انتظار پاداش‌ چشمگیر دارید، نمی‌دانید که انتخاب‌های زندگی‌تان، حتی کوچک‌ترینشان هم تأثیرات زیادی بر زندگی‌تان دارد.
شما باید کیمیاگر را بخوانید. چون قرار است پدر یا مادر چند فرزند شوید، هزینه زندگی و مدرسه‌شان را دهید و سپس مریض شوید. مریضی روح و جسمتان را دربربگیرد، خسته‌کننده‌ترین و تکراری‌ترین روزهای عمرتان را بگذرانید و سپس به این نتیجه برسید که درد و ناراحتی برای رشدتان ضروری است. به این نتیجه برسید که دردهای شما، ماجراهای ناگوار زندگی‌تان و زخم‌های حک شده بر تنتان، همگی نشانه قدرت برتری است که به زندگی شما هدف و معنا می‌دهد.


خلاصه کتاب:

کتاب و رمان «کیمیاگر» در مورد پسر جوانی به نام سانتیاگو است که به چوپانی مشغول است و این شغل را به دلیل علاقه وافر خود به سفر انتخاب کرده است. چوپان جوان برای دوبار متوالی خواب عجیبی می بیند که در آن محل گنجی به پسرجوان نشان داده می شود که در اهرام مصر است. جوان برای تعبیر خوابش نزد کولی می رود و او بدون گرفتن هزینه ای و با قول دریافت یک دهم از گنج او به جوان می گوید که گنجش در اهرام مصر است و باید به آنجا برود ولی چگونگی آن را توضیح نمی دهد. او بدون توجه به خواب و تعبیر پیرزن به ادامه مسیر و سفر خود می پردازد تا اینکه با پیرمردی رو به رو می شود که خود را پادشاه سالیم معرفی می کند و چوپان جوان را به یافتن گنج تشویق می نماید ولی در ازای تعبیر خواب جوان یک دهم گوسفندانش را از او می گیرد و به او می گوید: خداوند نشانه ها را به او نشان خواهد و باید از آنها پیروی نماید. پیرمرد به او دو سنگ «اوریم» و «تُمیم» می دهد تا هنگامی که سانتیاگو توان دیدن نشانه ها را ندارد او را یاری دهند.

به دنبال این تعبیر خواب هدف زندگی پسر تغییر می کند و به دنبال رویای شخصی خود ، از گوسفندانش و از عشقش دست می کشد و از اسپانیا به سوی مصر می رود. در یکی از شهر ها تمام دارایش به سرقت می رود و مجبور می شود نزدیک به یک سال در یک بلور فروشی که در بالای تپه ای قرار دارد که فروش چندانی ندارد مشغول به کار شود. با ورود پسر تغییر و تحول اساسی در کار و کاسبی مغازه به وجود می آید و در این مدت سانتیاگو مقداری پول پس انداز کرده و به سفر خود برای یافتن گنج ادامه می دهد.

در کاروانی که به مصر می رود به یک انگلیسی، که او نیز کتابخوان است، بر می خورد. او نیز در پی همان چیزی است که شاه سالیم آن را « افسانه شخصی» خوانده و اکنون سانتیاگو و مرد انگلیسی هر دو در پی یک هدف هستند. مرد انگلیسی خواستار دستیابی به راز کیمیاگری است و در پی کیمیاگر معروفی است که گفته شده می تواند سرب را به طلا تبدیل کند و به اکسیر جوانی دست یابد. پس از جستجوی زیاد از طریق دختر عرب سبو به دوش بسیار زیبایی، نشانی از مردی می گیرند که بیماران را شفا می دهد که همان کیمیاگر است. سانتیاگو دلباخته این دختر مسلمان می شود که نامش فاطمه است. از این پس فاطمه گنج سانتیاگو می شود و او در آرزوی آن است که روزی به سوی او باز گردد. فاطمه به او قول می دهد منتظر او بماند ولی به شرط آنکه سانتیاگو از هدف اصلی خود به کج راهه نرود. سانتیاگو و مرد انگیلسی، کیمیاگر را پیدا می کنند و کیمیاگر که در می یابد سانتیاگو در جستجوی گنج و دستیابی به «افسانه شخصی» خویش است، هر آنچه دانش دارد در اختیار او می گذارد، غیر از فن اصلی که تبدیل سرب به طلا و دستیابی به اکسیر جوانی و حیات می باشد.

سفر سانتیاگو به اهرام مصر در اثر جنگ داخلی بین دو قبیله عرب متوقف می شود. او به سران یکی از این قبایل کمک می کند تا حمله دشمن را پیش بینی و از قتل و غارت آنان جلوگیری کنند. دست آخر، به اهرام مصر می رسد. گنج را در آنجا نمی یابد ولی با راهزنی برخورد می کند که برای جلوگیری از کشته شدنش جریان خواب را برای او تعریف می کند. راهزن که با لحنی مسخره آمیز به حرف های او گوش می دهد، او را به سخره گرفته و خواب خود را که شبیه خواب چوپان بود، تعریف می کند بدین ترتیب که او نیز دوبار خواب دیده بود که به گنجی دست می یابد که در اسپانیا در گلیسایی متروکه است ولی بدلیل عاقل بودنش هرگز سراغ آن نمی رود. سانتیاگو  با شنیدن این خواب به اسپانیا باز می گردد و گنج را در کلیسایی متروک و در ریشه درخت سپیداری که در آن روییده است، پیدا می کند. سپس با فاطمه پیوند همیشگی می بندد.


برای آنانی که کتاب را خوانده اند:

متن این کتاب از نوع انگیزشی است و شخص پس از خواندن آن حس خوبی دارد. عنوان کتاب، "کیمیاگر"، یعنی شخصی که قادر است فلز بی ارزش را به فلزی پرارزش تبدیل کند، کیمیا در این داستان نه طلا بلکه خود انسان است، کیمیاگر اشاره به افرادی دارد که قادرند در خود تحولی اساسی ایجاد کنند و به کمال برسند که این کمال همان رویا یا افسانه شخصی شان است. در جای جای کتاب دیالوگهایی رد و بدل می شوند که حاوی پیامهای زیبایی برای خوانندگان است. شخصیت اصلی این کتاب یا همان سانتیاگو می تواند نمادی از همه ی انسانها باشد. نمادی از من و تو. همیشه رویاهایی در سر داریم که شاید هیچگاه برای تحقق آن قدمی بر نمیداریم و کم کم همان رویا داشتن برایمان ارزش می شود و نه رسیدن به آن. مانند شخصیت بلورفروش عرب در داستان که حتی با وجودیکه شرایط رسیدن به رویایش فراهم شده، دیگر حاضر به عملی ساختن رویایش نیست و همان انتظار و رویا داشتن برایش شیرین است.

داستان از یک خواب ساده شروع میشود و چون تکرار می شود پسرک کنجکاو می شود که تعبیرش را بداند. "کودکی که مدتی با گوسفندان چوپان بازی می کند و سپس چوپان را به گنجی در کنار اهرام مصر می برد. این کودک نماد رویای چوپان است، سفر و گنج که باید برای رسیدن به آنها باید از گوسفندانش دل بکند". تعبیر خواب چوپان توسط زن کولی چنگی بدل نمی زند ولی وقتی پادشاه سلیم با نشانه های قدرتمندی تعیبر مشابهی را به جوان میدهد، جوان مصمم به سفر برای یافتن گنج می شود. جوان پندها و آموزه های اولیه برای پیمودن راه را از پادشاه دریافت می کند، از گوسفندانش، که تنها دارایی او هستند دل می کند و راهی سفر می شود. پیرمردی که سانتیاگو در میدان شهر با او دیدار می‌کند، می‌گوید که «بزرگترین دروغ» را باور نکند، و آن دروغ این است که شما نمی‌توانید سرنوشت‌تان را رقم بزید. شما می‌توانید سرنوشتتان را تعیین کنید اما باید نشانه‌ها را دنبال کنید  و این امر وقتی میسر می‌شود که جهان را به عنوان یک وجود واحد ببینید. در ابتدای سفرو در شهری غریب بدلیل اعتماد بیجا و توجه به زرق و برق یک شمشیر تمام دارایی و ثروتش را ازدست می دهد و به نقطه صفر می رسد، مثل تمام انسانهایی که در زندگی پس از تلاش و کسب اندکی ثروت تمام دارییشان را از کف می دهند و دو انتخاب دارند: تلاش مجدد یا نومیدی مطلق.

جوان علیرغم شکست در گام اول، در مغازه ای مشفول بکار می شود و با شور و شوقی که دارد عامل تحول و پیشرفت آن مغازه می شود و پول کافی برای برگشت، جبران سرمایه از دست رفته، بدست می آورد ولی با دیدن دوسنگی که پادشاه به او داده است به یاد رویای شخصی اش می افتد و تصمیم به ادامه سفر می گیرد. در راه سفر به شخص دیگری بر میخورد که او نیر بدنبال افسانه ی شخصی خویش (علم کیمیا) است و بدنبال کیمیاگرمی گردد تا سوالات خود را از او بپرسد. آنها به محلی می رسند که نشانه ها از وجود کیمیاگر در آن مکان خبر می دهد. کیمیاگرکه میداند آن شخص چندین سال علم کیمیا را مطالعه کرده است و قدمی در راه عمل نگذاشته است تنها به او توصیه به تلاش در جهت عملی ساخنن رویاهایش میکند ولی جوان در آنجا عاشق دختری از آن قبایل می شود و با تصور اینکه به گنجش رسیده است در راه رفتن به سوی رویای شخصی اش سست می شود دختر به او قول انتظار میدهد و او را ترغیب به ادامه راه میکند. جوان با نشانه هایی ازدو قرقی در حال پرواز، حمله جنگجویان به منطقه ایمن قبایل در وجودش الهام می شود و با متقاعد کردن سران قبیله و آمادگی قبل از حمله ی جنگجویان باعث نجات آن قبیله می شود و از این بابت ثروت زیادی کسب می کند و به او پیشنهاد پست مشاور می شود. با تمام شرایط سخت و مناسبی که در طول این سفر با آن مواجه می شود، جوان از رسیدن به افسانه ی شخصی اش منصرف نمی شود و حتی با حمایت دختری که عاشقش شده بود برای ادامه سفر مصمم تر می شود. از این نقطه به بعد کیمیاگر بر وی نمایان می شود و او را کمک می کند تا ادامه سفر را بپیماید. کیمیاگری که در بیابان با او ملاقات می‌کند می‌گوید که عشق آن دختر در صورتی واقعی است که از جستجوی سانتیاگو برای یافتن گنج حمایت کند. فردی که از ابتدا بدنبال کیمیاگر است مورد راهنمایی کیمیاگر قرار نمی گیرد ولی جوان که از ابتدا بدنبال کیمباگر نیست با کیمیاگر همراه می شود. در نگاه اول به نظر می رسد که عنوان کتاب به همین کیمیاگر اشاره دارد ولی به نظر می رسد این عنوان به جنبه ی عمومی تری اشاره دارد و آن افرادی هستند که منشا تحول و قادربه رسیدن به رویاهای شخصی شان  هستند که آن پسر جوان هم یکی از آنهاست. کیمیا گر به او یاد می دهد تا با کائنات ارتباط برقرار کند و در آزمونی سخت او را وادار به تسخیر در آوردن باد، خورشید و ... برای رسیدن به اهدافش میکند. این آزمون در حقیقت صحه ای است بر سحنان پادشاه سلیم که اگر تصمیم به رسیدن به افسانه ی شخصی خود گرفتی تمام کائنات دست در دست هم می دهند تا تو به آرزوی شخصی ات برسی. از این نقطه به بعد جوان به مرحله ای می رسد که دیگر نیازی به کمک کیمیاگر ندارد و در حقیقت خود کیمیاگر می شود. جوان در آن لحظه از کیمیاگر می خواهد که علم کیمیا را به او بیاموزد ولی کیمیا گر می گوید این افسانه ی شخصی خودش است و به نوعی اشاره می کند که بر هدف خود متمرکز باشد. او از کیمیاگر جدا می شود و خود را به اهرام مصر می رساند ودر آنجا با نشانه هایی که می یابد در می یابد که گنج در همان شهر خود و دقیقا همانجایی است که داستان آغاز میشود. این به نوعی اشاره می کند که گنچ اصلی درون خود انسانهاست.

کیمیاگر از این واقعیت دور نمی‌شود که دنبال کردن رویاها هزینه‌ای هم خواهد داشت، اما همان‌طور که پائولو کوئیلو در مصاحبه‌هایش گفته است: زندگی نکردن در مسیر رویاها هم خودش هزینه‌ای در‌بردارد. 

در کیمیا گر از روح الهی که در انسان دمیده شده ، از عمیق ترین نیاز درونی هر کسی به برقراری ارتباط و اتصال آگاهانه با این روح و استفاده از قدرت بی پایان آن برای تجلی تمام زیبایی های درونی خود و عالم بیرونی سخن می گوید .

این کتاب از داستانی در مثنوی معنوی، دفتر ششم ، الهام گرفته است. داستان مولوی شرح حال مردی است که خواب می بیند در کشور مصر گنجی نهفته است و برای به دست آوردن گنج بی درنگ راه می افتد. پس از پیمودن مسافتی زیاد از سخنان نگهبان دروازه شهر در می یابد که گنج در همان محل زندگی او پنهان شده است و این مسیر را بیهوده آمده است . در داستان کیمیاگر هم ماجرا همین گونه است با این تفاوت که شخصیت اصلی داستان از کشور اسپانیا راهی کشور مصر می شود در حالی که در داستان مثنوی شخصیت اصلی داستان از بغداد راهی مصر می شود .

نکات بسیار ظریف و مهمی که به زیبایی در کتاب کیمیاگر نوشته شده است عبارتند از:

1- همه ما «کیمیاگر» زندگی خودمان هستیم و قدرت ساختن آینده مان را داریم؛
2- بعضی وقت ها هرآنچه را که دنبالش می گردید، همان جایی است که شروع کردید؛

3- آرزوی و رویای شما در زندگی مهم ترین دغدغه فکری تان باید باشد؛

4-مسیر بسیار مهمتر از مقصد است و این مسیر سرشاز از موانع هستند.